تبليغاتX
عقاید یک دلقک

 

کاش چهار دیوار کوتاه ، با یک سقف کوچک داشتم

برای رسیدن به این آرزو

کارگر کارخانه ی آجرپزی

هر روز یک آجر دستمزد می گیرد.../

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 9:57  توسط دلقک | 

 

سر رفت به پای دل و دل ، در پی دلدار

                                         جانا ، در راه تو سر هیچ ، خرده قدری حرمت دل دار  

صلابه بکش،چاک بده،داغ بزن، نشکن  ، نشکن دل ما را

                          در بلخ بزن گردنمان را ، در چشم همه نشکن ، نشکن دل ما را .

 

 

دلقک.../

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 9:38  توسط دلقک | 

تو دانه ی آخر باش

تسبیح بچرخانم

 

تو باده ی آخر باش

من جام بگردانم

 

تو زخمه ی آخر باش

من شور و نوا سازم

 

تو لانه ی آخر باش

من پر بگشایانم

 

تو شانه ی آخر باش

من زلف پریشانم

 

تو چه چه آخر باش

من با قفس آزادم

 

جانا

نفس آخر من باش

من با نفسم

                   دهر بسوزانم.

 

 

 

 

پ.ن:آخه دلقکی مثلا........./

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 11:1  توسط دلقک | 
 

سهراب شده ایم برای همه

اول جرمان می دهند 

بعد نوشدارو بازی در می آورند برایمان.../

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 18:12  توسط دلقک | 

آسمون گریه بکن

                        بارون بزن

باز کن اون ابرهای تار و تیره تو

                                  بارون بزن

بشکن اون بغض های خشم و کینه تو

                                           بارون بزن

بزن امشب که دلم هواییه

 هوای بارونو کرده عاصیه

ببار امشب که چشهای من داره خون می باره

بزن امشب که شب جداییه

 

ببار  و بذار که اون قطره ها تند تند بزنه

صدای تق تق شون

همه انتظارکش ها رو تا جلو در ببره

همه فکر کنن که یارشون داره در میزنه

انتظار تموم شده

                        دلاشون پر بزنه

بزن امشب که شب جداییه

 

آسمون رعد بساز

                      برق بگیر

                                  آتیش بزن

آسمون ارزش دنیا به همون ما بودنه

                                          ما که من شد

همه دنیا رو یه جا آتیش بزن

همه عالم رو بکوب به هم بزن

بزن امشب که شب من شدنه

بزن امشب که شب جداییه

 

آسمون آخر بارونت که شد ، به باد بگو

سوز سردی بکشه

تن ما رو مثل مرده توی قبر بلرزونه

یادمون بندازه که

آخرش بازم  ، بازم ،  جداییه......../

 

 پ.ن: گاهی نیز باید خودمانی نوشت حرفها را.../

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 17:30  توسط دلقک | 

تنگ ماهی بشکست

سفره را آب گرفت

سیب را شیشه برید

سیر در آب پکید

خاک سبزه ، سمنو را له کرد

عید از هم پاشید

تلخ شد کام بهار

سال را نیز بهارش پیداست

همه در یک لحظه

لحظه ی بود که ماهی طمع سکه نمود.../

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 20:1  توسط دلقک | 

دیوار من ممتد است

نه درزی دارد

نه شکافی دارد

نه در جایی قطع می شود

و نه به جایی ختم می شود

 دیوار من ممتد است

این دیوار عرضی دارد نامعلوم

و طولی دارد نامشخص

نه می توان آن را پیمود

و نه می توان از روی آن پرید

 چون این دیوار ممتد است

رازی هست هنوز

که پشت دیوار چه میگذرد؟

پشت آن چه کسی هست؟

چه چیزی وجود دارد؟

 من برای کشف این راز

ده سال اول عمرم را به شمال

و ده سال دومش را به جنوب

در امتداد این دیوار

حرکت کرده ام

بی ثمر ، بی فایده.

 چون دیواری ممتد است

ولی این بار

دست به تیشه شده ام

پتک به دست گرفته ام

تصمیم گرفته ام

دیوار را به عرض بپیمایم

به عمق دیوار حمله ببرم

به قلب دیوار بتازم

 به نابود کردنش بیا ندیشم

نه به رد شدنش

 شاید

شاید اصلا پشت دیوار چیزی نباشد

شاید خالی باشد

سکون باشد

شاید اصلا پشتی وجود نداشته باشد

و تا آخر دیوار باشد

 ولی چاره چیست؟

 زندگی من ، تو ، بشر

از این دیوارها ساخته شده است

پنجره ی حیاتمان به روی این دیوارها باز می شود

اصلا وجودمان از این دیوارها نشات می گیرد

 دیوار ما ممتد است

 ولی ای کاش

 ای کاش

اگر روزی ، روزگاری

از دیواری رد شدیم

چیزی ، کسی ، علتی

برای غافلگیر کردنمان وجود داشته باشد

که اگر نباشد

که اگر نباشد

......./ 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 10:12  توسط دلقک | 

دو

دوان دوان به سوی کوی تو می آیم ، هر وقت و بی وقت.

ر

رسیدنم همانا و گلوی بغض گرفته و چشمان اشک آلود جلوی پنجره ی اتاقت همان.

می

می شکنی در من ، بغض و اندوه را ، با به کنار کشیدن پرده ی اتاق و با رخ نمایی رخ جادوییت .

فا

فاصله ی است اگر بینمان ، فاصله ای به ظاهر است ، که من در درون خود ، با تو در اتاقت به گشت و گذار و رقص و آواز می پردازم.

سل

سلطانی میکند بر دل ما عشوه ی حرکات و ناز و ادای راه رفتنت.

لا

لایتناهی است زیبایی چشمان به رنگ دریا و گیسوهای آبشار مانند طلایی رنگ و ابروان کشیده و هلالی شکلت.

سی

سی سال است که هر روزم را با این ریتم عاشقانه جلوی پنجره اتاقت میگذرانم ، با این وجود که چشمانم از بدو تولد کور لایزال بوده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 10:8  توسط دلقک | 

ستاره دار (ابتدای شب) : فقط یه لحظه ، فقط اگه یه لحظه حواست بالای برجک پرت بشه  ، نه تنها جون خودت ،  بلکه شاید جون همه ی سربازا  به خطر بیفته. میفهمی؟ ، حق نداری به چیز دیگه ی فکر کنی ،  حق نداری حتی برای یه لحظه پلک روی پلک بذاری ، حق نداری از خودت کوچکترین صدایی دربیاری.

این هم یه سلاح با 10 تا فشنگ جنگی در اختیار تو . درضمن با این سوت هم اگه مشکلی پیش اومد ، اگه چیز مشکوکی به چشمت خورد ، می تونی به بقیه جریان رو اطلاع بدی.

بی ستاره (اواسط شب) : خوک عوضی کم مونده بگه نفس نکش تا نکنه صداتو یکی بشنفه ، یه بارکی بیا نحوه ی شاشیدن هم یادمون بده تا نکنه از قطره های ادرار ما دشمن آگاه بشه و به پادگان حمله کنه.

از شانس گه ما هم که نگهبانی مون افتاد تو این هوای سرد . اه که مرده شوره این شانس رو ببرن.

پسر خیلی سرد شد ، پاهام داره یخ میزنه ، کاش به جای دو جفت جوراب ، سه چهار جفت می پوشیدم .

بابا به پیر به پیغمبر من جنگجو نیستم ، خودتون اگه دوست دارین برین بجنگین ، پست وایستین ، نگهبانی بدین ، اصلا اونقدر جهاد کنین تا قسمت تحتانیتون پاره بشه، ولی جان مادرتون ما رو بی خیال شین .

صدای زوزه ی این گرگهای لعنتی هم داره آروم آروم میره رو مخم ، مخصوصا وقتی صداشون با زوزه ی باد قاطی میشه. کثافتها ، کاش چند تا تیر اضافی داشتم و می تونستم از این بالا مخ همشون رو یکی یکی داغون می کردم.

اه ، لا مصب این ساعت هم که جلو نمیره ، ای خدا یعنی میشد امروز تموم بشه و فردا که پنجشنبه است به ما مرخصی بدن. آخ که چی میشد پسر. خیلی دلم برا مامان تنگ شده ، قربونش برم اگه فقط یه بار، یه بار به صورتم از اون خنده ها که همیشه تحویل آدم میده،  میداد ، حال و هوام به کل عوض میشد.                     فقط اگه امشب تموم بشه.

سرم داره از درد میترکه ، چشام تار میبینه ، سینوسام تو سرم جشن گرفتن ، به روی ماه کسی که این خدمت سربازی رو بنا کرد سگ بشاشه، سگ .

داره آروم آروم خوابم میگیره ، حالا خوبه که قبل از اومدنه سر پست شیاف ضد خواب کردیم ،اگه نمیکردیم ببین اوضاع چی بود.

ولی نباید بخوابم ، یهو دیدی از شانس کوفتی ما این سروانه پیدا شد و ما رو تو خواب دید. نه اصلا  نباید پلک روی  پلک بذارم.

نمیشه، خود به خود چشام بسته میشه. کاش میتونستم برای اینکه خوابم نبره ، تند تند بشین پاشویی ، دراز نشستی، چیزی میرفتم  ، ولی نه همه ی این کارا صدا داره. بهتره وقتی خوابم میبره به صورتم چک بزنم یا اینکه با قنداق اسلحه به پاهام بکوبم. آره این کارا رو میکنم ،  آخه آدم وقتی دردش بیاد نمیتونه راحت بخوابه.

فکر و خیال این لیلای لجن زده هم که از یه طرف داره دیوونه ام میکنه. نکنه وقتی من اینجام ازدواج بکنه. یا نکنه بعد از تموم شدن سربازیم ، پدر و مادرش با ازدواجمون مخالفت کنن. نه ، اون منو دوست داره  ، اون منو با هیچ شغال دیگه ی عوض نمیکنه.

آخ پام ، چقدر محکم زدم این بار . وااای خیلی درد میکنه. عیب نداره ، تا من نکبت باشم دیگه نخوابم.

نصف شد ، فقط یک ونیم ساعت ، تو این یک و نیم ساعته چیکار کنیم حوصلمون سر نره؟

بهتره تف بندازم یا شروع کنم به فحش دادن ، آره این بهتره. فحش مثل زبون خارجی میمونه ، اگه ازش استفاده نکنی از خاطرت میره.

تیک تیک تیک، مثل اینکه یکی داره به پایه های برجک ضربه میزنه ، نه ، ولی اینجا که کسی نیست ، انگار صدا از سقف میاد ، تند تر شد ، داره بارون میاد پسر ، آره این هم صدای قطره های بارونه که داره روی سقف برجک میفته.

بیا ، یه بارونو کم داشتیم که اونم اوستا کریم از ما دریغ نکرد . ای خدا ، تو یا با من مشکل داری ، یا بازم با من مشکل داری.   

داره از پایین صدا میاد، انگار یه نفر داره میاد بالا ، بهتره سوت بزنم، ولی نه نه ، صبر کنم ببینم، این فقط یه سگه که داره از پله ها بالا میاد و له له میکنه ، انگار یکی دنبالش کرده ،از ته دلش داره له له میکنه.

اه لعنتی ، صدای این بارون از یه طرف ، صدای این سگ عوضی هم از یه طرف ، این صداها دارن دیوونه ام میکنن.

کاش لا اقل اینجا یه نخ سیگار داشتم ، اینطوری کجکی میذاشتم گوشه ی لبم و هورتی میکشیدم و دودشو آروم آروم از بینیم میدادم بیرون.ای جان.

چرا همچین شد؟ ، چرا همه جا تاریک شد؟ انگاری برقای پادگان رفت. خدایا دیگه این یکی رو نداشتیم.

بابا دیگه ما هم آدمیم ،گاها ترس مرس حالیمون میشه ، سنگ که نیستیم.

اونا چیه پسر؟ ، مثل اینکه چند تا سایه است ، دارن به برجک نزدیکتر میشن ، انگاری خیالاتی شدم ، بهتره چند تا به خودم با قنداق ضربه بزنم، یا چشامو باز و بسته کنم، نه مثل اینکه این سایه ها واقعین  ، دارن لحظه به لحظه به برجک نزدیکتر میشن. اصلا شاید دارن میان تا پستم رو عوض بکنن ،ولی نه هنوز نیم ساعت از پستم مونده . سرم بدجوری درد میکنه ، چشام باز تار میبینه ، سایه ها انگار به پای پله ها رسیدن ،آره سگ هم شروع کرده به از خودش صدا درآوردن ، درد سرمم شدیدتر شده ، بهتره آماده بشم، آره یادم اومد باید اول این ماسماسکو  مسلح کنم، میذارم روی تک تیر، نه صدای پا بیش تر از یه نفره، میذارم رو رگبار.هر لحظه دارن نزدیکتر میشن، بارون هم شدیدتر شده، الان دیگه صدای نفساشون رو هم خوب میشنوم. به طرفم اومدن ، اسلحه رو به طرفشون می گیرم. ولی چند نفرشون هم از پشت حمله میکنن، گیج شدم ،اسلحه رو میگیرم به طرف جلو ،عقب، به طرف سرشون، به طرف سرم، تاتاتا تاخ...../ 

ستاره دار (انتهای شب) : حالا من چی باید بگم ، چه جوابی دارم بدم ، چه جوری بگم که یه بی ستاره ی نفهم ، وسط شب ، خودش رو با ده تا تیر نفله کرده و از همه مهم تر اینکه ، این همه فشنگ رو حروم کرده.

 

 

پ.ن 1: دو ماهی میشه که وارد دوران خدمت شریف (چرا از این کلمه ی شریف استفاده میکنن رو واقعا نمیدونم) سربازی شده ام و اگه توفیق بشه و به سر نوشت بی ستاره ی بالایی مبتلا نشم ، اواخر برج 11 این قبای سبز رو از تنم میکنم و میرم دنبال بقیه ی درس و کار و زندگیم.(جهت اطلاع دوستان) 

پ.ن 2: آبان ماه ، سالماه تولد وبلاگ عقاید یک دلقک شمرده میشه و به همین علت اینجانب دلقک ، این ماه رو به همه ی دلقکان و به همه ی دلقک دوستان تبریک میگم.همین.../

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 12:43  توسط دلقک | 

دارم کفشهام رو اتو میکنم و آماده ی رفتن میشم...تقریبا یه ربع دیگه با چایی قرار ملاقات دارم... چایی اسم دختر چینیه است که تازه همسایه مون شده... اسمش مثل چاییه خوردنی تلفظ میشه ولی نوشتاریش کمی شیرینتره.

خیلی استرس دارم...آخه این اولین باریه که با یه پسر قرار ندارم...میفهمی که؟.

ساعت پنج میشه و میرم جلوی خونه شون...هر چقدر به این ور و انور نگاه میکنم پیداش نمیکنم، تا اینکه یکی دستم رو میگیره و بلند صدام میکنه...حالا میبینمش.

بعد از سلام بهش میگم: چشم شما چینیا و کره ی ها و اونوریا ، کوچیک و نازکه ، به همین خاطر آدم خوب نمیتونه ببیندتون و راحت پیداتون کنه...به صورتم میخنده و شروع میکنه  به قدم برداشتن.

از بوی دهنش که دختر خوبی به نظر میرسه...دهنش بوی نخود فرنگی سبز روشن میده...به نظرم همه ی اونایی که دهنشون بوی سبزیجات بده ، آدمای خوبین، ولی بوی گوشت زیاد خوب نیست.

بعد ازکمی مکث ، دنبالش میدوم و بهش میرسم.

میپرسه: چرا روی شیشه ی توالتمون کاغذ چسبوندی و ازم خواستی که بیام بیرون؟...میگم: چون شیشه ی اتاقت تو طبقه ی دوم قرار داره و دست من به اونجا نمیرسه...میگه نه منظورم این بود که چرا من رو دعوت کردی؟... میگم چون به غیر از تو دیگه با هیچ دختر چینیه خوشگلی همسایه نیستم...میگه خوب بگذریم.

در حین قدم زدن دست چپش رو هی بالا و پایین میاره ، از انگشتهای دست چپش خیلی خوشم اومده...بهش میگم: میشه انگشت شستت ، اگه یه روز دستت  به چرخ گوشت رفت ، مال من  باشه؟...باز میخنده و میگه که انگار پسر رک و بی مقدمه ی هستی...ولی راستش  این حرفش رو متوجه نمیشم و به این فکر میکنم که چرا به سوالم جواب بی ربط میده.

تو همین بین یه مرد با قدمهای بزرگ از جلومون رد میشه و ته سیگار روشنش رو تقریبا تو صد متری ما به زمین میندازه...بدو بدو میرم و ته سیگار رو از زمین برمی دارم...چایی با یه لحن تعجب میگه:میخوای بکشی؟...میگم نه ، میخوام فوتش کنم و به شکل اولش برگردونم...میگه نه نمیشه...ولی من پافشاری میکنم و با تمام زورم به ته سیگار فوت میکنم...ولی نمیشه...میگه دیدی نشد...میگم مهم این بود که من فوت کنم ، اگه امروز نشد، مطمئنم که یه روزی میشه.

سیگار رو میندازم زمین و به حرکتمون ادامه میدیم...جلوی یه شیرینی فروشیه میپرسم: کیک شکلاتی میخوای یا بستنی میوه ی؟...بستنی میوه ی لطفا...میگم باشه پس میریم ساحل...میگه پس نمیخوای بخری؟...میگم شرمنده ، صبح هر چقدر تلاش کردم نتونستم کمد بابام رو یواشکی باز کنم و کمی پول بردارم...پس چرا پرسیدی کیک میخوای یا بستنی ؟...گفتم تا تو فکر نکنی که من خسیسم و برای یه دختر چینی با انگشت شست خوشگل ، حاضر نیستم چیزی بخرم.

میرسیم به دریا و لب ساحل میشینیم...میپرسم: تو تا کجای دریا میتونی شنا کنی؟...میگه : تا صد متریش... میخندم و میگم: من وقتی سن تو بودم تا وسط دریا شنا میکردم و برمیگشتم...باز میپرسم: ماهی چطور ، تو یه روزه چند تا ماهی میتونی بخوری؟...شاید یه ماهی کوچیک...میخندم و میگم: من وقتی سن تو بودم 18 تا ماهی رو درسته قورت میدادم...اصلا بگو ببینم تو چن سالته؟...نه سالمه...باز میخندم و میگم : من وقتی به سن تو بودم ، ده سال داشتم.

با دستاش شروع میکنه به خاک بازی و اینجور کارهای بچه گونه که من با لحن جدی ازش میپرسم: راستی اگه بچه دار بشیم ، چشمای بچه مون شبیه چشمهای من میشه یا چشمهای تو؟...عصبانی میگه: منظورت چیه؟ ، میخوای بگی چشمهای من زشته؟...نه نه نه...فقط میخوام بگم کاش عرض چشمهای بچه مون شبیه چشمهای تو باشه و طولش شبیه چشمهای من...اونوقت چی میشه پسر، یه بچه با چشمهای خیلی بزرگ.

یه هواپیما از سرمون رد میشه و چایی آهی میکشه و میگه: پدرم سال پیش مرد...هواپیماش تو آب سقوط کرد و مرد...با تعجب میپرسم: کوسه ها خوردنش؟ ...کی رو؟...پدرتو دیگه، مگه نمیگی مرد؟ ...تو آب خفه شد و مرد...یعنی تو نمیدونستی اگه یکی تو آب بیفته خفه میشه و میمیره؟...نه ، من فکر میکردم تو آب فقط کوسه ها و نهنگ ها آدم رو میخورن و میکشن...چایی یه سوال دیگه بپرسم؟...بپرس...پس چرا تو حموم خفه نمیشیم؟...ول کن، حالا بعدا میگم ...با شه فقط یادت نره.

میگم: میخوای لباسامون رو دربیاریم و کمی تو آب بریم و...حرفم رو قطع میکنه و میگه:نه نه من اصلا خوشم نمیاد از این کارای زشتی بکنیم یا حتی حرفشو بزنیم...میگم نه میخواستم بگم بریم تو آب و کمی صدف جمع کنیم...آهان ، باشه ولی من دوست ندارم وقتی لباسامو درمیارم تو منو ببینی...میگم باشه من چشمام رو میبندم و وقتی که تو لباساتو درآوردی و رفتی تو آب ، باز میکنم...میره تو آب و صدام میکنه و بعد من میرم.

بعد از کمی آب بازی و صدف جمع کردن و اینجور بچه بازیا ، بهش میگم: میشه بهت دست بزنم؟... میگه با این شرط که قول بدی به جاهای بی ادبیم دست نزنی...میگم قول و دستم رو میگیره و میچسبونه رو شکمش.

میگم: یه حالی شدم ، شبیه این حس وحال رو وقتی پیدا میکنم که تو استخر از روی تخته ی شیرجه بالا میپرم و بین هوا و آب معلق می مونم...میپرسه این حس ها چه ربطی به هم داشت؟...نمیدونم ، شاید چون تو هر دوتاش آب وجود داره...حس های من همینطوریه...قر وقاطین...البته اینطوری لذت بیشتری داره...یعنی اینکه احساساتت همیشه غیرقابل پیش بینی باشه.

نزدیکای غروب از آب درمیایم و میشینیم کنار ساحل و به غروب نگاه میکینیم.

میگم: میبینی هوا بعد از غروب تاریک میشه؟...آره چطور مگه؟...تو مدرسه یه دوستی داشتم به اسم تدی که میگفت ابرهایی که شبها میان بیرون ، مدتیه که سیاه و کثیف شدن و به همین خاطره که هوا تاریک میشه ، میگفت چندین سال پیش که ما هنوز نبودیم و ابرها هم تمیز بودن ، هوا همیشه روشن بود و همیشه روز بود.

میگفت باباهامون پولشون نمیرسه که ابر جدید بخرن ، پس بهتره ما بچه ها یه روز جمع بشیم و سطل و دستمال برداریم و بریم ابرها رو تمیز کنیم...البته فکر نکنی من این حرفها رو قبول کردم ها ، نه ، بلکه به نظرم اون همش رو دروغ میگفت...به غیر از این، تدی دروغهای دیگه ی هم میگفت ، مثلا میگفت: بعضی وقتا میتونه پرواز کنه یا شبها با باباش به آسمون میره و ستاره جمع میکنه...حتی یه روز گفت که برام از آسمون چهار تا ستاره میاره ولی دروغ گفت ، چون فقط دو تا آورد.

بعد مدتی پا شدیم و به لنگرگاه و جایی که کشتی ها نگه میدارن رفتیم...جلوی یه کشتی وایستادم و به  لنگر بزرگش اشاره کردم و گفتم: من از این لنگرها خیلی بدم میاد...کشتیه بیچاره رو باهاش میبندن که فرار نکنه... چایی گفت: ولی اگه نبندن هم کشتی میره به آب...خوب بذارن بره ، کشتی که غرق نمیشه...بذارن هر جایی که دوست داره بره.

همینطوری قدم زنان و حرف زنان رفتیم و رفتیم تا رسیدیم جلوی خونه ی چایی اینا.

برای حرف آخر یه چیز بپرسم؟...چی؟...اینکه اگه من شاهزاده بشم و تو سیندرلا بشی ، اونوقت تو لنگه ی کفشت رو تو مهمونی من جا میذاری؟...آره ، شاید یه روزی بذارم...ولی من فردا با مادرم اینجا رو ترک میکنیم و به چین برمیگردیم.

آخرش هم بعد از دست دادن و خداحافظی ،چند قدم رفت و برگشت گفت: میدونی، تو فوتت رو کردی ، امروز هم نشه ، یه روز مطمئنا میشه.  
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 22:54  توسط دلقک | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من، دلقک، به سه جلد 525، حاصل نبوغ جنسی پدر، خدمات مادر و دستان قابله هستم . 5خرداد هزار وسیصد شمسی تبریزی به جمع نفس کشان پیوسته ام و 19سال آزگار موهبت زیستن و نفس کشیدن داشته ام و 19 سال آزگار بوی خاکروبه و ادرار استشمام کرده ام. من پنجمین فرزند از یک خانواده ی چهارفرزندیم و حاصل مسابقات ((فرزند بیش، افتخاربیش)) در بین اقوام پدری هستم. از چند سال پیش کلنگ ساختمان رفیع زندگی رو تو فرق سرم احساس کرده ام و حالا هم از سر تفنن زندگی می کنم وحاشیه زندگی رو بیشتر از اصلش دوست دارم.اغلب نیازهای جسمانیم ، احساساتم رو به هم میزنه و گرسنگی و سردی و گرمی، عشق ونفرت و آزادی و... رو از یادم میبره.من یک کافر عمیقا دیندار هستم وفکر کنم این یکجور دین جدیده و حالا طوری زندگی میکنم که انگار خدا هست ،خدایی که لایق تصوراتمه و می خوام بعد از مرگم بفهمم که نیست.خواب رو زیاد دوست دارم چون تو بیداری زندگیم تمایل به فروپاشی داره.و آرزو دارم یه روزی مدهوش از شادی ویه جوری متفاوت از هر نوع بشریش به آغوش مرگ پناه ببرم.

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
آذر 1390
آبان 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
پیوندها
سینماتوگراف
کاکتوس
نت فالش
پرواز را به خاطر بسپار
زندگی دوگانه ی یک دلقک
چمدان آجری
باغ بی برگی
انار
فلسفه های سگی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM